من از آن روز که در بند توئم، آزادم

اگر قرار بود بمانم
دلم می خواست در کنار تو باشم
می روم، اما اين را می دانم
با هر گامی که برمی دارم به تو فکر خواهم کرد
همواره دوستت خواهم داشت
همواره دوستت خواهم داشت
اميدوارم زندگی به کام تو باشد
و اميدوارم به روياهايت برسی
و برايت شادمانی آرزو می کنم
همواره دوستت خواهم داشت
همواره دوستت خواهم داشت

نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/۳٠ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ توسط ارغوان نظرات () |

زمين خوردن بهانه اي نيست براي نرفتن
بلكه
دليلي است براي درست راه رفتن...


نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/٢٦ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ توسط ارغوان نظرات () |

براي کشتن يک پرنده يک قيچي کافي ست. لازم نيست آن را در قلبش فرو کني يا گلويش را با آن بشکافي. پرهايش را بزن... خاطره پريدن با او کاري مي کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند.
نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/٢۳ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط ارغوان نظرات () |

من به روي آب

من به روي آفتاب

من به روي آيينه

به روي هرچه تاريكي است ميخندم...
نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/٢۳ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط ارغوان نظرات () |

همه چيزهاي دست و پاگير را به دريا بريز.

زورق وجود خود را خالي كن.

در پايان، خود را نيز در اين دريا غرق كن.

بگذار از تو نشاني بر جاي نماند.

از خود نيز خالي شو.

هيچ چيز را باقي مگذار.

وقتي از همه چيز و همه ي خود خالي شدي،

آنگاه،

همه ي هستي تو را از خود پر و سرپار ميكند.

خدا ساكن وجود تو ميشود.

نور ميشوي.

شور ميشوي.

خنده ميشوي.

عشق ميشوي.

برخيز و خود را از همه چيز خالي كن:

از احساس بدبختي هايت!

ياس هايت،

خشم هايت،

حسادتهايت،

رنجهايت،

غمهايت،

لذتهاي حقيرت،

رقابتهاي مضحكت...

هرچه را كه ميابي بيرون بريز.

وقتي خود را كاملا خالي كني،

همه چيز و همه كسي ميشوي.

قطره بودي، دريا ميشوي.

جز بودي، كل ميشوي.

سلوك، راهي است به رهايي از خود.

بمحض رهايي از خود،

خشم و خشونت و خامي تو از بين ميرود.

لطيف ميشوي.

اگر كسي هستي و بر در خدا ميكوبي،

مطمئن باش كه اين در به رويت باز نخواهد شد.

هيچكس باش و بيا.

آنگاه خواهي ديد كه در و دروازه و منزل تويي.

خانه تويي.

صاحبخانه خداست.

خواهي ديد كه از ابتدا كسي جز او ساكن اين خانه نبوده است.

...وقتي از همه چيز و همه ي خود خالي شدي،

آنگاه همه ي هستي، تو را از خود پر و سرشار ميكند...

نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/٢۱ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ توسط ارغوان نظرات () |

مهم اينه كه خورشيد هست، حتي اگه نتابه...
مهم اينه كه عشق وجود داره، حتي اگه اونو حس نكنم...
مهم اينه كه خدا هست، حتي اگه سكوت كرده باشه....
نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/۱۸ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط ارغوان نظرات () |

دوستم نداشتي اما من عادت كردم به بودنت
نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/۱۸ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط ارغوان نظرات () |

تو را نمي بخشم نه بخاطر اشكهايي كه برايت  مي ريزم. نمي بخشم نه بخاطر روزها و شبهايي كه از تنهايي لرزيدم و فرو افتادم. نمي بخشم ات نه بخاطر دلي كه روزهاست از دلتنگي جان مي دهد. نمي بخشم ات نه بخاطر اينكه رهايم كردي و رفتي.

نمي بخشم ات بخاطر همه ي آنچه را كه با بي صاحب كردن دلم باعث شدي مثل سرب داغ فرو دهم.

نمي بخشم ات بخاطر اينكه كمي مانده به پايان آن سفر طولاني چنان رهايم كردي كه هيچ هم سفري اين چنين همراهش را در سياهي و ظلمت ناكجا آباد رها نمي كرد.

نمي بخشم ات بخاطر  اينكه ساده از من گذشتي از كسي كه از تو هرگز ساده نگذشت.

نمي بخشم ات بخاطر اينكه ترس را اولين بار بعد از رفتنت به من فهماندي چه هولناك بود و هست!

نمي بخشم ات، تو شمه اي از بهشت بر من نماياندي و كليد و بهشت را با خود بردي و مرا در برزخي رها كردي كه در بلا تكليفي اش حيرانم.

نمي بخشم ات بخاطر اينكه در ظلمت آن شب لعنتي خنده و اميد و آرزوهايم را به جهنم فرستادي.

نمي بخشم ات بخاطر اينكه رفتنت سرمايي را درونم دميد كه شعله ي فروزان هيچ آتشي قطره اي از يخ اش را ذوب نمي كند.

نمي بخشم ات، تو دوست داشتنم ،تمام احساسم را ساده و كوچك پنداشتي .صداي قلبم  كه ضجه مي زد شنيدي، گريه سر دادي كه صداي قلبم را كه التماست مي كرد نشنوي.

نمي بخشم ات بخاطر اينكه به شعورم در شناختن ات توهين كردي. 

نمي بخشم ات چون مرا معتاد بودن ات كرده بودي.

امروز و حالا دلم از تمام حرفهاي زيبا نماي، بد سيرت  بهم مي خورد. از اين بدسگالي كه براي عشقم رقم زدي بي زارم. از خودم بيزارم. از صداي خودم بيزارم. از نگاهم يخ زده ام كه به دنبال چشمان بي روحت دودو مي زند. از دستانم كه روزي فكر مي كردم كه ديگر هرگز فاصله انگشتانش خالي نخواهد ماند از دستان تو كه دستانم را واحد كرده بود.

چه پاداش گران بهايي در ازاي همه ي عمر عشقم پيشكش ام كردي.

دست دلت درد نكند...

نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/۱٦ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط ارغوان نظرات () |

بگذار تمام فاصله ها بمانند، اگر تو نيستي...

بگذار همه لحظه ها بروند، اگر تو نيستي...

نيستي كه ببيني،

تمام آنچه كه ساخته ام

جز خانه اي از حباب نيست...

خانه اي از شن و مه...

خانه اي روي آب...

تمام آنچه ميگذرد،

جز لحظه هايي كه بهم ميبافم،

چيز ديگري نيست!

جز آنچه نيست... نيست...

كجا برده اي؟؟؟

كجا رفته اي؟؟؟

كجا برده اي دلي را كه دلش تو بودي؟؟؟

و كجا رفته اي؟

بدون من...

تنهاترين من...

بي پناهترين من...

اين ارغوانه بي تو.


من ميرم ولي باز تو بدون،
هميشه،
ياد تو از خاطر من فراموش نميشه...

نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/۱٦ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط ارغوان نظرات () |

فقط يكبار ديگر اصرار كن... يكبار ديگر

كسي نيست كه اصرار كند، هميشه غرور لعنتي همان جايي كه نبايد سر و كله اش پيدا ميشود.

اگر يك جمله ي ديگر گفته بودي، فقط يك جمله ي ذيگر، شايد...

با خودت فكر ميكني جمله ي بعديم يعني پافشاري، التماس، تمنا، كوچك شدن، خرد شدن اما...

ولي كاش ميفهميدي هميشه قرار نيست كه همان اول به تو تعظيم كنند. حرف آخر زدنت يعني هيچكس اجازه ي بازي در زندگي شخصي تو را ندارن. هيچكس! حتي اگر عزيزترين كسي باشد كه ميتواند كنار تو باشد.

قول ميدهم... جمله ي بعديت، من تسليم شده ام، قول ميدهم!

اصرار كن!!!

نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/٩ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط ارغوان نظرات () |

زيادي مايعات بنوشيد بطوري که بعد از چند ساعت مثانه شما به حد انفجار برسد.بعد سعي کنيد در حدود يک ساعت خود را در چنين وضعي قرار دهيد.وقتي طاقت شما تمام شد به دستشويي برويد و مفصل ادرار نماييد، در چنين حالتي مي توانيد براي چند لحظه از زندگي خود لذت فراواني ببريد.

·    مقدار بسيار زيادی اتانول + آب ميل کنيد و در کنار آن مقدار زيادي سيگار ، قليان و از اين قبيل مصرف کنيد. آنقدر به اين کار ادامه دهيد تا بيهوش شويد. بعد از چند ساعت بيدار خواهيد شد در حالي که دچار سردرد شديد و حالت تهوع شده ايد.سعي کنيد به کمک چيزي مانند نوشيدن قهوه تلخ استفراغ کنيد شايد مجبور شويد اين کار را تکرار کنيد تا سر درد و حالت تهوع شما قطع گردد  بعد از مدتي احساس آرامش بسيار مطبوعي به شما دست خواهد داد که با خواب عميق و شيريني همراه است.مي توانيد در اين حالت از زندگي خود لذت ببريد. 

·     در ساعات پر ترافيک سوار اتوموبيل خود شده و از خانه خارج شويد. به يکي از معابر پر ترافيک شهر برويد و خود را چند ساعت در ترافيک مشغول کنيد بطوريکه دچار خستگي مفرط ، سردرد ،کمر درد, پا درد... گرديد در اين حالت تصميم بگيريد که به خانه بازگرديد،در راه باز هم دچار ترافيک مي شويد و هر لحظه آرزو مي کنيد که سريعتر به منزل برسيد.وقتي به خانه برگشتيد مي توانيد در حالتي ريلکس نشسته و با  هر چيزي مانند نوشيدن چاي, تماشاي تلوزيون يا گوش دادن به يک موسيقي ملايم، از زندگي خود لذت ببريد.

 ·    يک شب سرد زمستاني از خانه خارج شويد آنقدر صبر کنيد تا خواب به سراغتان بيايد، به خانه برنگرديد،به سمت پارکي برويد و سعي کنيد بر روي نيمکتي بخوابيد. از دستان  خود  بالشتي بسازيد و از سرما بلرزيد.وقتي احساس کرديد ادامه اين کار شما را به کشتن خواهد داد به منزل برگرديد و در تختخواب خود بياراميد و از زندگي لذت ببريد.

·    اسم خانه سالمندان و معلولين کهريزک به گوش شما خورده است؟ يک روز از وقت خود را بگذاريد و به آنجا يا مکاني مشابه آن برويد. در بين ساکنين آن ساعتي گردش کنيد.به پيرمردي که روي نيمکتي نشسته و با هيچ کس صحبت نمي کند و در انديشه فرو رفته است توجه کنيد. سعي کنيد فکر او را بخوانيد که افسوس عمر از دست رفته را مي خورد در اين انديشه است که اگر تواني داشت و  اگر هنوز فرصتي پيدا ميکرد دوست داشت زندگي کند دوست داشت براي خود شرايطي ايجاد کند که محتاج منت ديگران نباشد، از تجربيات و  اشتباهات گذشته استفاده کند و ... اما فقط منتظر مرگ است و ديگر هيچ! به دختر زيبايي که از بدو تولد نه دست داشته است نه پا!، روي تختي خوابيده و تو را مي نگرد که راه مي روي و از دستان خود استفاده مي کني ... و پيش خود مي گويد: خدايا اگر من  هم سالم بدنيا مي آمدم چه مي شد ؟ بنشين و ساعتي با برخي از آنها گفتگو کن.وقتي از آن مکان بازگشتي خدا را شکر ميکني و آنوقت تازه مي فهمي چقدر خوشبختي.

نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/٩ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط ارغوان نظرات () |

شهر هرت جاييه كه رنگهاي رنگين كمان مكروهند و رنگ سياه مستحب.

شهر هرت جاييه كه اول ازدواج ميكنند و بعد همديگه رو ميشناسن.

شهر هرت جاييه كه همه بدن مگه اينكه خلافش ثابت بشه.

شهر هرت جاييه كه دوست بعد از شنيدن حرفات بگه: دوباره لاف زدي؟؟

شهر هرت جاييه كه بهشتش زير پاي مادراييه كه حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارن.

شهر هرت جاييه كه درختا علل اصلي ترافيكن؛ و بريده ميشن تا ماشينا راحتتر برونن.

شهر هرت جاييه كه بچه ها زاده ميشن تا عقده هاي مادر و پدرارو درمون كنن.

شهر هرت جاييه كه شوهرا انگشتر الماس براي زنشون ميخرن اما حوصله ي 5دقيقه پياده روي رو باهاش ندارن.

شهر هرت جاييه كه همه با هم مساويند و بعضيا مساوي تر.

شهر هرت جاييه كه براي مريض شدن و پيش دكتر رفتن حتما بايد پارتي داشت.

شهر هرت جاييه كه با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط ميشه براي مردم مصيبت زده چندتا چادر برپا كرد.

شهر هرت جاييه كه خنده، عقل رو زائل ميكنه.

شهر هرت جاييه كه زن بايد گوشه ي خونه باشه (والبته اون گوشه كه آشپزخونه است و بهش ميگن مرواريد در صدف!)

شهر هرت جاييه كه مردم سوار تاكسي ميشن زود برسن سركار تا كاركنن و پول تاكسيشونو در بيارن.

شهر هرت جاييه كه 33بچه كشته ميشن و ماموراي امنيت شهر ميگن: به ما چه! مادر پدرا ميخواستن مواظب بچه هاشون باشن.

شهر هرت جاييه كه نصف مردمش زير خط فقرن اما سريالاي تلويزيونيشونو توي كاخها ميسازن.

شهر هرت جاييه كه بايد 2سال بري سبازي تا بليط پاره كردنو ياد بگيري.

شهر هرت جاييه كه موسيقي حرومه، حروم!!

شهر هرت جاييه كه همه باهم خواهر و برادرن اما تا بهم نگاه ميكنن ياد تختخواب ميفتن!

شهر هرت جاييه كه گريه محترم و خنده محكومه.

شهر هرت جاييه كه وطن اصلا مفهومي نداره و باعث ننگه.

شهر هرت جاييه كه هرگز اونچه رو كه بلدي نبايد به يكي ديگه ياد بدي.

شهر هرت جاييه كه وقتي ميري مدرسه كيفتو ميگردن تا مبادا آينه داشته باشي!

شهر هرت جاييه كه دوست داشتن و دوست داشته شدن، احمقانه، ابلهانه و... است.

شهر هرت جاييه كه تو فرودگاه ميتوني برادر و پدرتو ببوسي اما همسرتو نه.

شهر هرت جاييه كه وقتي از دختري ميپرسن ميخواي با اين آقا زندگي كني؟ميگه: نميدونم، هرچي بابام بگه!

شهر هرت جاييه كه وقتي ميخواي ازدواج كني 500نفرو دعوت ميكني و شام ميدي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي كلاسي تو حرف بزنن.

بيفتي...شهر هرت جاييه كه................

خدايا اين شهر چقدر بنظرم آشنا مياد. نه؟؟!

نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/٩ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط ارغوان نظرات () |

چت با خدا

 

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم 
گفتی: فانی قریب
     .:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.
گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش می‌شد بهت نزدیك شم
گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
     .::
هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.
گفتم: این هم توفیق می‌خواهد
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم
     .::
دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::. 
 
گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی
گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه
     .::
پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.
گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار می‌تونم بكنم؟     
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
     .::
مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.
گفتم: دیگه روی توبه ندارم 
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
     .:: (
ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳ ) ::.
گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟ 
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
     .::
خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.
گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟ 
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
     .::
به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.
گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌كنه؛ عاشق می‌شم! ...  توبه می‌كنم 
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
     .::
خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.
ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك     
گفتی: الیس الله بكاف عبده
     .::
خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.
گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟ 
گفتی:
یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما
.::
ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن . خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳

نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/٦ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط ارغوان نظرات () |

شب سردي است و من افسرده.

راه دوري است و پايي خسته.

تيرگي هست و چراغي مرده.

ميكنم تنها از جاده عبود:

دور ماندند ز من آدمها.

سايه اي از سر ديوار گذشت،

غمي افزود مرا بر غمها...

فكر تاريكي و اين ويراني

بي خبر آمد تا با دل من،

قصه ها ساز كند پنهاني.

نيست رنگي كه بگويد با من

اندكي صبر، سحر نزديك است.

هر دم اين بانگ بر آردم از دل:

واي، ايت شب چقدر تاريك است!

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟

قطره اي كو كه به دريا ريزم؟

صخره اي كو كه بدان آويزم؟

مثل اين است كه شب نمناك است.

ديگران را هم غم هست به دل،

غم من ليك غمي غمناك است.

نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/۳ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ توسط ارغوان نظرات () |

به نام خدا...
هموني خدايي كه سهراب ميگه در اين نزديكي است، ولي مايلها از من دور شده...
همون خدايي كه ميگه از رگ گردن بهت نزديكترم ولي مثه غريبه شده...
به نام خدايي كه ديگه منو نميبخشه...
خدايي كه ميذاره تنهايي توي اين منجلاب دست و پا بزنم...
خدايي كه خودشو به كري ميزنه تا صدامو نشنوه...
خدايي كه خودشو به كوري ميزنه تا تقلاي منو نبينه...


نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/۳ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ توسط ارغوان نظرات () |


Design By : Night Skin